داستانهای شبانه
نوشتهشده با عشق توسط خانواده برای هیراد
✨ کارگاه کوچیک
دایی جان 🧗♂️
کارگاه کوچک پر از بوی چوب کاج و چسب تازه بود. کیان، پسر نه سالهای که همیشه سرش پر از ایدههای بزرگ بود، وسط اتاق زانو زده بود و به قطعات یک گلایدر چوبی نگاه میکرد. او میخواست پرندهای بسازد که در مسابقه پرواز محله، از همه بالاتر و دورتر پرواز کند.
پدربزرگش، نجار کهنهکاری که گوشه اتاق مشغول سوهان زدن بود، عینکش را روی بینی جابهجا کرد و گفت: «کیان، برای بالها عجله نکن. تعادل و صبوری رمز پروازه.»
اما کیان حوصله نداشت. او میخواست قبل از غروب آفتاب نتیجه را ببیند. به جای اینکه وقت بگذارد و وزن دو بال را دقیق اندازه بگیرد، با عجله چسب زیادی به بال راست زد تا سریعتر خشک شود و به سراغ بستن دم رفت. در ذهنش، خودش را میدید که مدال مسابقه را به گردن انداخته است.
عصر همان روز، وقتی گلایدر را به تپهی پشت خانه بردند، کیان آن را با تمام قدرت به هوا پرتاب کرد. هواپیما برای چند ثانیه اوج گرفت، اما ناگهان به سمت راست متمایل شد، تعادلش را از دست داد و با صدای بلندی محکم به سنگهای پایین تپه خورد. بال راست شکست و نوک چوبیاش خرد شد.
کیان پای تپه نشست. چشمانش پر از اشک و عصبانیت بود: «من هرگز نمیتوانم! این کار به درد نمیخورد!» چوبهای شکسته را برداشت تا درون سطل زباله بیندازد.
پدربزرگ آرام دستش را روی شانه کیان گذاشت و تکههای شکسته را از دستش گرفت: «شکستن چوب پایان کار نیست، پسر. خطایی که متوجهش نشی، دفعه بعد هم تکرار میشه. ببین چرا افتاد؟»
کیان به بال شکسته نگاه کرد و یاد چسب اضافی افتاد: «چون سمت راست سنگینتر بود... من برای تموم کردنش عجله کردم.»
پدربزرگ لبخند زد: «دقیقاً. مهندسها و قهرمانها کسایی نیستن که کارهاشون همیشه در اولین قدم بینقص پیش میره؛ اونها کسایی هستن که یاد میگیرن شکست فقط یک سرنخ برای ساختن نسخه بهتراست.»
آن دو به کارگاه برگشتند. این بار کیان با حوصله کار کرد. چسبها را دقیق پاک کرد، قطعات بال را با سوهان هموزن و یکنواخت تراشید و بارها تقارن بدنه را آزمایش کرد. کار تا شب طول کشید، اما نتیجه این بار محکم، سبک و کاملاً متقارن بود.
صبح روز بعد، در مسابقه محله، کیان گلایدر را در دست گرفت. باد ملایمی میوزید. وقتی دستش را رها کرد، هواپیمای چوبی نه تنها منحرف نشد، بلکه جریان هوا را گرفت و با حرکتی صاف و آرام، بالاتر از تمام پرندههای دیگر در آسمان اوج گرفت.
کیان در حالی که پرواز پرندهاش را تماشا میکرد، فهمید که شجاعت یعنی بعد از هر شکست، به جای ناامید شدن، دلیلش را پیدا کنی و دوباره شروع کنی.